آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

پیشرفتهای چهار ماهگی

1393/6/5 23:41
نویسنده : مامان
177 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستای خوبم.بلاخره اینترنتمون وصل شد.بعدش تلفنمون قطع شد!اونم وصل شد.ولی فعلا اینترنتمونو شارژ نکردیم!الان خونه مامانم اینام.مامان اینا رفتن مسافرت ما هم اومدیم پیش داداشام تنها نباشن.

تو این مدت آرش جونم حسابی تغییر کرده.خیلی وقته میخوام بیام و اینارو بنویسم ولی نمیشد.

تا میام بنویسم صدام میکنن که آرش گشنشه یا خوابش میاد.

همون اولین روز چهار ماهگی (بیست و هشت تیر) آرش اومد رو شکم.البته به پهلو گذاشته بودمش که رفته بود رو شکم.تا مدتها با کمک این کارو میکرد.

بعد از یه مدت دستش زیرش گیر میکرد و نمیتونست بره.یا دوباره به پشت میفتاد.الان دیگه حسابی تو این کار حرفه ای شده.

مشکل اینجاس که زود خسته میشه.چند وقت یه بار صورتشو میذاره رو زمین.انگار خستگی در میکنه!

بعد نق و نوقش شروع میشه.اگه بلندش نکنم چنان گریه ای راه میندازه.نمیتونه دوباره به پشت برگرده.خندونک

این آخریام دست و پاهاشو همزمان بلند میکنه و دست و پا میزنه.این حرکتش خیلی جالبه.مثل کسیه که سعی میکنه خودشو رو آب نگه داره!!

همیشه دهنشو یه حالتی میکنه که میخوام بخورمش.لب پایینشو کامل میکشه تو دهنش و یه حالتایی در میاره.

بابام میگفت اینطوری میکنه میخواد حرف بزنه ولی نمیتونه.

بابام خیلی با آرش حرف میزنه و بازی میکنه طوری که آرش هر وقت بابامو میبینه کلی میخنده و دست و پا میزنه و خودشو تو بغلش میندازه.

بعضی وقتا خودشو تو بغل بقیه میندازه.خیلی این کارو نمیکنه.ولی بیشتر خودشو تو بغل من میندازه.

بابام بشتر بابا گفتنو باهاش کار میکنه.بلاخره این تلاشا تو اولین روز پنج ماهگی (بیست و هشت مرداد) نتیجه داد و آرش شروع کرد به حرف زدن.

بیشتر چیزایی که میگه ب توش داره.میگه ب (با فتحه).بووووو.با.بابا!!!

به بابام گفتم چرا نمیگی ماما؟؟؟!!!گفت فایده نداره گفتم بابا!!گفتم خوب از این به بعد بگو مامان!!

البته چند وقت پیش تو گریه هاش یه چیزی شبیه ماما گفت.

قبل از اینکه بگه بابا!خندونک

خوابشم بهتر شده.شبا بین ساعت دوازده و یک میخوابه.صبحام بین ساعت ده و یازده بیدار میشه.تو روزم معمولا دو سه بار نیم ساعتی میخوابه.کم پیش خواب روزش طولانی شه.

بدی کار اینجاس که هر وقت خوابش میاد شروع میکنه بهونه گرفتن و گریه کردن.حتی تو روزم.باید بغلش کنم و راه برم و حسابی تکونش بدم و لالایی بخونم تا به زور بخوابونمش.خیلی مقاومت میکنه.

قبلنا میذاشتمش رو پام آروم میشد و میخوابید ولی الان دوس نداره و گریه میکنه.

وقتی میریم بیرون اگه خوابش بیاد همونطور که تو بغلمه چشماش بسته میشه و میخوابه.تو کالسکشم باشه خوابش بیاد میخوابه به شرطی که گشنه نباشه.گشنه باشه گریه میکنه.

به همسری گفتم از این به بعد خواستم بخوابونمش بریم بیرون یه دوری بزنیم تا خودش بخوابه!چشمک

عادتاش خیلی زود به زود عوض میشه.تقریبا تا دو هفته پیش باید دراز میکشیدم تا شیر بخوره.ولی الان بیشتر باید بغلش کنم و راه برم تا شیر بخوره.

تا همین چند وقت پیش موقع شیر خوردن انگشتمو میگرفت.ولی الان دستشو بلند میکنه یا تو دهنم چنگ میندازه با بینیمو میگیره!تعجب

البته بیشتر دستش تو دهنمه.خندونک

از این حرکتش خوشم نمیاد.غمگین

وقتیم بغلش میکنم تا کاری انجام بدم همش پشت موهامو میگیره.هر کاریم میکنه ول نمیکنه.یکی دوبار موهامو کند از بس مشتشو محکم گرفته بود.

اگه شالم سرم باشه پشت شالمو میگیره و میکشه.

خلاصه بساطی داریم ما.

امروزم تو گوشم چنگ انداخت که حسابیم درد گرفت.کمی ناخوناش بلند شده.

یه عادت بد دیگم داره اینه که خیلی میترسه!تعجب

وقتی از پله پایین میایم.یا از حرکت آسانسور.بعضی وقتا شبا تو ماشین میترسه.

این آخریا موقع شستن سرش چنان بساطی راه مینداخت که نگو.آب که رو صورتش میریخت سرشو میداد عقب حالت ترس  پیدا میکرد شروع میکرد به گریه بدجور.طوری که مامانم هول هولکی آبش کشید و آوردیمش بیرون.

دو بار آخرو دیگه تو وان حمومش نکردم.تو بغلم درازش میکنم و بدنشو میشورم.تو همون حالتم جوری آب رو سرش میریزم که تو صورتش نیاد.آخر سرم میذارمش تو وانش یه کوچولو آب بازی میکنیم و میارمش بیرون.آخه کمی میترسه.

این وروجک ما شیطون شده.وقتی پوشکشو عوض میکنم میبرم بشورمش میخواد همه چیو بگیره.یا شیر آبو میگیره.یا دستش به پوشکش که گذاشتم کناری میرسه.یا میخواد شیشه جلوی آینه رو بگیره.یا دستشو تو روشویی میکشه.

وقتیم میخوام پوشکش کنم همش وول میخوره.یا به پهلو میچرخه یا پوشکشو میگیره.

صداهای جالبی از خودش در میاره که قابل نوشتن نیست.

صبحا وقتی بیدار میشه شروع میکنه واسه خودش حرف زدن.بعضی وقتام حسابی با دهنش کف درست میکنه.

خنده های جالبیم میکنه.

بعضی وقتام موقع خوابیدن صدا از خودش در میاره.

از بس بغلش میکنم م تکونش میدم تا هم شیر بخوره و هم بخوابه پشتم درد میکنه.

وقتی چیزی میخوریم همش چشمش یا به دهنمونه یا به خوراکی.وقتی چیزیو میاریم سمت دهنمون آرشم دهنشو باز میکنه و خودشو میندازه سمت خوراکی.

موقع غذا خوردن بغلش میکنم بابام ناراحت میشه.میگه نیارش سر سفره گناه داره.

به بابام زیاد نگاه میکنه.بابامم دستشو جلوی صورتش میگیره تا آرش غذا خوردنشو نبینه.

خیلیم دوس داره دستمونو تو دهنش بذاره و گاز بگیره.انگار میخواد دندون در بیاره.

تو این چند روزه که رفته تو پنج ماهگی وقتی میره رو شکم سعی میکنه خودشو به اسباب بازیاش برسونه ولی نمیتونه.بیشتر سر جاش میچرخه.(تغییر جهت میده).یکی دو بارم کمی عقبکی رفت.باسنشو بلند میکنه سعی میکنه از جاش تکون بخوره.این حرکتشم جالبه.

یه مدت طولانی دل درد داشت.دکترم بردم داروهاش فایده نداشت.دفعه پیش داروشو عوض کرد که اونم زیاد فایده نداشت.تقریبا یبوست داره.دکتر گفت بهش روغن زیتون بدم بخوره.یه چند روزی بود بهتر بود.امشب حواسم نبود قرمه سبزی خوردم!همیشه لوبیاهاشو جدا میکردم ولی امشب همه رو خوردم!طفلکی موقع خواب دل دردش شروع شد.به خودش میپیچیدو گریه میکرد.مجبور شدم کمی نبات داغ بهش بدم.به زور خوابوندمش.

قبلنا براش جوشونده درست میکردیم.تموم شده مامانمم وقت نکرد بگیره.دیگه نبات داغ دادم.

خیلی دوس داره با قاشق چیز بخوره.وقتی جوشونده بهش میدم دهنشو باز میکنه و با علاقه میخوره.

میگن حالا که خودش علاقه نشون میده باید کمکی رو براش شروع کنم.از الان زود نیست؟نمیدونم بهش بدم با نه.

یه مدتیم هست میشینه.بیشتر تو ماشین تو بغلم میشینه.دوس داره.

رو زمینم که میذارمش ولش کنم چند ثانیه تعادلشو نگه میداره.البته سعی میکنم زیاد نشینه.فعلا زوده.

یه دو هفته ایم هست که دیگه تو تخت خودش میخوابه.صبحا که همسری میره اداره میارمش کنار خودم.

یه مدتیه تو خواب زیاد از این پهلو به اون پهلو میشه.قبلا فقط به پشت میخوابید.

بعد از ظهر داشتم آشپزی میکردم.آرشم گشنه بود و بغل باباش بود.همش میگفتم الان میام.یه خورده کارم طول کشید.آرشم دیگه داشت با ناراحتی از خودش صدا در میاورد.رفتم که از همسری بگیرمش تا چشمش افتاد به من چنان خنده جالبی کرد با یه حالت جالب و خودشو انداخت تو بغلم که حسابی ذوق کردم.انگار دنیا رو بهم دادن.

بیرون که میریم تو مغازه باشیم یا جایی که کسی نزدیکمون باشه آرش با خنده به طرف نگاه میکنه و خودشو به سمت طرف میندازه و دست و پا میزنه و ذوق میکنه.هر کی اینطوری میبینش براش ذوق میکنه.باهاش حرف که میزنن با خنده جوابشونو میده.

همه عکسای آرش پیشم نیست.تو لپ تاپه که پیشه عموی آرشه.شاید تا ده روز دیگه به دستم برسه.در اولین فرصت عکساشو میذارم.

مامانمم یه سوغاتی برا آرش گرفته که نمیدونم چیه.خواهرم گفته وقتی برگشتن خودش میخواد به آرش بدش.

الان مشهدن.خوش به حالشون.غمناک

چقد حرف زدم!خندونک تازه فکر کنم یه جیزایی رو از قلم انداختم!

پسندها (1)

نظرات (3)

آقايون و خانوماي شيك پوش
7 شهریور 93 20:10
فروشگاه اينترنتي مارال ، عرضه كننده انواع شال و كلاه و عروسك و ست آتليه و ..... بافتني ارزان و شيك و مدرن . از فروشگاه اينترنتي مارال ديدن نماييد و به دوستانتان اطلاع دهيد : http://redheart.hamvar.ir
مامان بردیا اریایی
8 شهریور 93 15:36
سلام ارش جون من بردیام اگه دوست داشتی بیا و به من سر بزن من که خیلی خوشحال شدم وبت رو دیدم و باز هم میام و بهت سر میزنم
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.خیلی خوشبختم از آشناییت.این روزا وقت نمیکنم حتی سرمو بخارونم!!ولی چشم به روی چشمام.با اجازه لینکت میکنم.خوشحال میشم همیشه بهم سر بزنی.
مامان خانمی
10 شهریور 93 15:41
عجبا چقدر کاراش شبیه محمدسجاده محمد سجاد از سه ماهگی سعی میکرد رو شکم بخابه بعضی وقتا هم که خیلی تلاش میکرد اما موفق نمیشد غصه اش میگرفت و گریه میکرد اما الان تو خواب یهو نگاه میکنی میبینی چرخیده و به شکم خوابیده
مامان
پاسخ
عزیزم یه جوری شوهرتو راضی کن که به نوشتن ادامه بدی.دوس دارم عکسای محمد سجادو ببینم.انگار آرش نسبت به بقیه همسالاش این کارا رو دیرتر شروع کرده.از چهار ماهگی شروع کرد.